تبليغاتX
آن





























آن

دهانت را شیرین کن


خرما بگو


خواهری کن این سطرها را


بنویس از


چقدر گریه های هانی


عروس همین دیشب هایی که


خوابمان نمی برد


هلهله و سه چاپی


پیکر بی جان میر کمبر جان


دنبال چه می گردی


دوشیزگی این دشتها شاعرت نمی کند


بردار چادر  از روی چشمهایت


می بینی


آسمان بدهکار ماست


انار / انبه / خرما / خدا داریم


برقص / برنو بر دوش قافیه ها بگذار


گوش ات با من است


دل تنگ دردها دودا نمی شوی


دریا تشنه ای حَمَل


این همه نمک بر زخمش نپاش


کمی از خودت بگو


مادرت را بلند نخوانی


بی تعارف بگویمت شاعر نیستی


بلوچ 

سروده ی : منوچهر بلیده

.......................................................

هانی : نماد زیبایی و وفاداری همیشه زنده ی بلوچستان

سه چاپی : رقص محلی

میرکمبر : مردی مرد که در روز عروسیش در راه شرف و میار جنگید و جان داد

دودا : از اسطوره های بلوچستان مردی که بخاطر میار و مهمان از جان خویش گذشت

حَمَل : هنوز هم دریا بوی حَمَل می دهد مردی که در راه دفاع از وطن با متجاوزان پرتقال جنگید و شهید شد مردم محلی بر این باورند که او زنده است و از دریا محافظت می کند.

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 18:4 توسط منوچهر|

نگریستن


به ناگهان گریستن


چشم ها


چشمه


چشم ماه


در /  باز است خانه ی تو


شبها . . .

            لب . . .

                     چشمه . . .

                                   بنوش . . .


مستانگی ات مبارک باشد


بشکنید قلابها


بشکن بزنید خر چنگ ها


باله ماهی  

    ماه هی ها


فردا کجای آسمانهایی


سنگ ها سینه ام


گل و لای


گلهای پیراهنت         آبی


آه بی بی ی             آسمان


باران  بوسه  چشمه  شعر


سلام

...

فراق فردا فریبی بیش نیست همسفرم با تو حتی اگر  جهنم مقصد راهت باشد / جهنم؟ می سوزم؟ به جهنم!!!


سروده ی : منوچهر بلیده

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 11:31 توسط منوچهر|

مگر دستم

 

به دلم نرسد

 

اگر می خواهی زنده بمانم

 

چرا می زنی

........................................

 

(۲)

تو نارنج می خوری

 

و من نارنجک

 

تو سر به سرم می گذاری

 

و من سر بر سرت

 

ببین آیینه ات چقدر محدب است

........................................

 

(۳)

قرص ات تمام شد

 

امشب

 

دوباره دیوانه می شوم

........................................

(۴)

پولهایت

 

را

 

چند

 

می فروشی

........................................

گیرم گلیمت را از آب بیرون بیاوری با سوز این سرما چه می کنی

سروده ی : منوچهر بلیده

نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 23:7 توسط منوچهر|

نازنین نوشته های من

 

راه می رود در رباعی های / آقای

 

راحت باش عزیز

 

برقص / دلبری کن / دنیا که تمام نمی شود

 

چقدر نیستی نازنین

 

تاب و توانم تمام شده

 

راهی اگر باشد نه

 

فراموشت نخواهم کرد

 

به صدا و سیمایت سوگند

 

چه فیلمها که بازی نکرده ای

 

بادلم / کمی قهر می کنم

 

غزلی می خوانم

 

چند قطره اشک می غلتد

 

قهوه ام تلخ تر می شود

 

باز هم که نیستی

...

آدمها به کره ی ماه می روند و ما در حسرت روی ماهت ...

 سروده ی : منوچهر بلیده

 

 

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 22:5 توسط منوچهر|

(1)

شک می کنم


به شلیکی که شقیقه ام


را شکافت


شاید  می خواستی


بیدارم کنی


از این مرگ سنگین

...........................

(2)

آرام تر نگاهم کن


بوسه ها


بیدار می شوند

...........................

(3)

این آفتاب گردانها


کجای زندگیت را 


روشنی بخشیده اند


خورشید را باور کن

...........................

(4)

حوصله ام


که سر می رود


دروغهایت را می شمارم

...........................

(5)

پشیمان می شوی


برمی گردی


پشیمان شده ام


برگشته ام

...........................

(6)

فکر می کنی خبر ندارم


تمام مردم دنیا هم می دانند


غروبها پشت آن کوهها


با خورشید ملاقات می کنی

...........................

(7)

تمام عمر زندگانی من


چهار دقیقه است


شناسنامه ام چه دروغها که نمی گوید


همان چهار دقیقه ای که


چشم دوخته بودم به چشمهایت


و تو  پلک هم که نمی زدی 

...........................

(8)

دعا می کنم دوباره


سبز سلامم کنی


شیرین نگاهم


سرخ صدایم


تا از راه برسد


حامین


آمین

...........................

(9)

شب در تو خلاصه می شود


چشمهایت خوابی شیرین


صورتت ماه


گیسوانت تاریکی


تمام این سگها برای رسیدن


به تو پارس می کنند


استخوانها شهادت می دهند


حال من به خروسی می ماند


که بامداد رفتنت را زار می زند

...........................

(10)

من و مرگ


مهمان موهایت شده ایم


دست که می کشم


می میرم

...........................

(11)

من که کار


خاصی نکرده ام


فقط حقیقت


 چشمهایت


را نوشته ام


مردم می گویند شاعری


چشمهایت


را که ندیده اند

...........................

به سنگها حسادت می کنم! کاش من هم دل نداشتم

سروده ی : منوچهر بلیده



نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 19:24 توسط منوچهر|

ريشم بلند شده


موهايم


 هم


همينطور


نمي دانم آن بيرون


چند شنبه است


دارم كم كم


شب مي شوم


تاريكِ تاريك


تا تو زيباتر


 بتابي


 ماه من

...

انگشتانم با لبهايم قهر كرده اند بوسه بهانه ايست براي نوشتنت ...

سروده ي : منوچهر بليده

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 21:44 توسط منوچهر|

تماشا

سیر تماشایت نشدم

حالا

درد گرسنگان

سومالی را

بیشتر

می دانم

 

شباهت

شباهت عجیبی

به اورست

 داری

حتی

فکر صعود بر

 بلندایت

هم

لذت بخش است

سروده ی : منوچهر بلیده

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 9:49 توسط منوچهر|

خداحافظ  ...

برو  ...

پشت سرت

شراب می ریزم

تا مست برگردی

سروده ی : منوچهر بلیده

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 18:1 توسط منوچهر|

(1)


سلاحهای مرگ باری داری


به هر کس که نظر


بیاندازی


جان می دهد
...........................


(2)
چشمهایت دوستانی ناباب


شراب می ریزند

...........................

(3)
بهشت را با نگاهت


معامله می کنم


نه هیچ  احمقانه نیست


بی چشمهایت


جهنم هم جوابم می کند

...........................


(4)
پلک که بزنی


پاییز


پروانه ها پر پر


بهار بیوه می شود
...........................

(5)
کافیست ده دقیقه


نگاهم کنی


شاملو می شوم
...........................


(6)
فریبی تو


چشمهایت


لانه های


شیطان
...........................


(7)
چ


چشمهایت


چ


چه حرف مقدسی می شود

...........................


(8)
تو خوابت می برد

من کور

می شوم

...........................


(9)

چشمهایت را که دیدم

ایمان آوردم

بخاطر خدا هم که شده

برو هندوستان

...........................

(10)

بانو

باور کن

بلوچستان بدون

چشمهای تو

بی بانور است

...........................


(11)

چشمهایت سیبل

شعر تیر

آماده

غزل

نو

هایکو

شلیک

(12)

غزل بانو

چه ردیف قشنگیست

چشمانت

...........................


(13)

تنها از چشمان تو می توان

شعر نوشت

کسی چه می داند

شاید شبی

به خواب حافظ هم رفته باشی

...........................

(14)

چشم که باز می کنی

شعر سرازیر می شود

زود

چشمهایت را ببند

شهر نانوا هم لازم دارد
...........................


بانور : عروس

سروده ی : منوچهر بلیده

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 12:4 توسط منوچهر|

ایراد از چشمان من است

نگاهم

گرم و نورانیست 

این روزها

کم مصرف به بازار آمده

 

سروده ی : منوچهر بلیده

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 1:46 توسط منوچهر|


آخرين مطالب
» شاعر
» چشم هایم
» چهار شعر کوتاه
» نیستی
» چند شعر کوتاه
» تاريك
» دو شعر کوتاه
» خداحافظ
» چهارده برداشت از چهره ی چشمانت
» عیب
Design By : Pars Skin